خرید بک لینک
يه روزايي مثه امروز هوا بسيار خوب و بهاريه با اينكه توي مردادماه 43 درجه گرما هستيم .. همچين روزي مريم رو اتفاقي توي مسير ميبينم و با هم مياييم و كلي توي اين هواخوش ميگذره، و بعدش ميام اخرين صبحانه قبل از خام گياهخواري رو با بجه ها ميخورم و بعدش سر جام ميشينم. نگاهش ميكنم! يه روزايي شبيه بوزينه مي مونه ! يه روزايي كمتر و يه روزايي بيشتر .. يه روزايي هم مهربون به نظرم مياد .... هر چي هست شرايط موجود همينه ! آدم بدي نيست ... فقط عجوله و زيادي پيگير .. بايد منصف باشم .. منم ادم گيري ام در نوع خودم ! منم كم به حرفش بي توجه نيستم ! منم كم بهش استرس نميدم .. هر چي كه اح

برچسب: نویسنده: حمید شریفی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 10:29

اگر بخوام احساسات قورت داده اين چند هفته مو رها كنم و بريزم تو دل سفيد اين صفحه بايد اينطوري شروع كنم: براي ح عزيزم كه مدتيه دلم براش تنگ شده . دلم ميخاد برات يه نامه سرگشاده بنويسم و بهت بگم كه چقدر دلم براي اون روزاي با تو بودن تنگ شده ... دلم براي هات چاكلت خوردنامون، براي مسير پرترافيك افريقا كه با بودن كنار هم هيچي ازش نميفهميديم، جز صداي محسن يگانه و اون آهنگش و بازي انگشتامون سر كم و زياد كردن صداي ضبط تنگ شده ... دلم براي نگاهت تنگ شده .. براي قامتت وقتي كه دست در جيب در امتداد راه چوبي واي ميسادي منتظرم تا از دسشويي بيام تنگ شده .... دلم ميخواد بهت بگ

برچسب: يادم تو را فراموش,يادم تو را فراموش تيوال,يادم تو را فراموش تئاتر,یادم تو را در آغوش,یادم تورا فراموش یعنی چه,رمان یادم تورا فراموش,یادم تو را فراموش 98ia,یادم تو را,یادم تو را فراموش نکرد,یادم تو را فراموش نودهشتیا, نویسنده: حمید شریفی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 10:29

تو اومدي ! و من رفتم كه در معرضت نباشم كه تو رو نبينم كه ادعا كنم همه اون اتفاقات، فقط خواب بوده ! خواب تو رو ديدم ... حتي توي خواب هم ميخواستي بري كه نكنه مسيرمون با هم مشترك باشه خوب يادمه چه زيبا و عاشقانه توي خواب بهت گفتم "ميشه نري؟" و تو گفتي نه كار دارم نميتونم كنسلش كنم و من همونجا هم فهميدم كه پشت اين رفتن ها، ترس هاي عميق موندن انبار شده ! توي خواب هم به همين قطعيت رسيدم كه بايد تو رو رها كرد و رفت. درباره مصي ميگم.. كه وقتي اينبار بي خبر اومد، من با وجوديكه حالم بسيار بسيار بد بود (از نظر رواني) و به م ريخته بودم و دلم ميخواست كه ببينمش اما مقاومت كرد

برچسب: صبور باش و تنها و سربه زیر و سخت, نویسنده: حمید شریفی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 10:29

من به جستجوي "تو" هاي زيادي رفته ام ! به جستجوي تو به چين رفتم ... به جستجوي تو ساعتها تو خيابون پرسه زدم .. به جستجوي تو هر روز سر گذر ميدون سر كارم چشمام دو دو زده .. ولي در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه "تويي" وجود نداره ! همش منم ! همش اين دل و اين ذهنه كه از آدمها يك "توي" خارق العاده ميسازه ! و بعدم همونو بزرگ ميكنه و ميپرسته و وقتي هم همه چيز تموم ميشه، تا مدتها دنبال اون جستجوگري ميكنه ! در حاليكه اين دلبايد در جستجوي چيز بالاتري باشه كه بتونه باهاش قرار بگيره ... وگرنه اونكه رفته، ديگه هيچوقت نمياد ! ديروز رفتم بانك ملت... با چشماي جستجوگرم داشتم دنبال "تو" ميگش

برچسب: ما هیچ ما نگاه,ما هیچ ما نگاه اثر کیست,ما هیچ ما نگاه ریحانه,شعر ما هیچ ما نگاه,کتاب ما هیچ ما نگاه,وبلاگ ما هیچ ما نگاه,معنی ما هیچ ما نگاه,دانلود ما هیچ ما نگاه,دانلود کتاب ما هیچ ما نگاه,اثر ما هیچ ما نگاه از کیست, نویسنده: حمید شریفی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 10:29

دلم برات تنگ شده. جمله اي كه بيش از يك ماهه كه تمام لحظه هاي منو پر كرده و نميدونم چرا بعد از گذشت 4 سال، چرا اينطوري شده ام !!!! گاهي دلم ميخاد قيافتو ببينم اگه يه روزي به هم برسيم و بفهمي من هنوز بعد اين مدت، براي تو مينويسم ! عجب حسي به ادم ميده ! ولي اينكار من بخاطر اين نيست ك تو روزي بياي و بخوني و محظوظ بشي ... فقط فكر ميكنم بي علت نيست وقتي ادم گاهي انقدر ياد يه نفر ميفته ... و احتمالا درست ميگن كه دل به دل راه داره ... ديشب خوابتو ديدم. همونطور كه اونروز تو شعبه ديدمت داشتي لبخند ميزدي بهم. و من دو دور ميدون ارزانتين رو زدم تا تو رو دوباره ببينمت . همه كاره شعب

برچسب: دلم به بوی تو آغشته است,دلم به بوي تو آغشته است, نویسنده: حمید شریفی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 10:29

داشتم ميرفتم، گشت ارشاد مزاحممون شد ... من و غزال بوديم و رادوين كه مريض بود از پشت تلفن ميگفت زودتر بياييد و خيابون ونك ! كاش ارايش داشتيم، كاش تيپ تحريك كننده (!!) داشتيم كاش بقول ارشادكننده ها بي حجاب (!) بوديم !! .. خيلي خيلي اونروز عصباني شدم، خيلي هم زبون درازي كردم، خيلي هم احساس ناتواني در مقابل قدرت يك حاكميت كردم ... خيلي وقتا با خودم فكر كرده بودم كه اگه روزي اين اتفاق افتاد، چي ها ميتونم بهشون بگم .. تمام اون حرفا رو زدم! و تنها يك چيز فهميدم و اون اينكه وقتي يك نفر نفهمه و ريسيورهاش يه امواجي رو نميگيره تو با منطقي ترين كلام صحبت كني بازم نميفهمه ! او

برچسب: یک اتفاق بد, نویسنده: حمید شریفی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 10:29

صفحه بندی